|
بازخوانی هویت انسان آذربایجانی ابراهیم رشیدی(ساوالان) فعال جنبش دانشجوئی آذربایجان تمایز و توقع یا هویت فردی : به روایت کتاب دده قورقود، انسان اول باسات نام دارد و به روایت " اسلی و کرم " کرم انسان اول است که از یک سیب خلق شده است. انسان اول کتاب تورات آدام یا آتام (پدر نوع بشر) نام دارد. اسم گذاشتن از خصایص جوامع انسانی است وقتی انسانی متولد می شود. وقتی انسانی متولد می شود یکی از امور اولیه تعیین اسم برای اوست تا از افراد دیگر خانواده و جامعه تمیز داده شود. والدین بیولوژیک او را بعنوان فرزند و بچه های دیگر اورا بعنوان قارداش (خواهر یا برادر) می شناسند. کم کم او نیز خود را از نگاه و منظر دیگران می شناسد یعنی به همه اعمال خود از زاویه دیگران می نگرد و بزودی می فهمد که اسم او مثلا یاشار است و با شنیدن کلمه یاشار عکس العمل نشان می دهد. انسان به دنیا آمده بی نیاز از دیگران به وجود خود آگاهی می یابد و وجود فیزیکی و آنتولوژیک (هستی شناسی) خودرا می فهمد. این فهم فارغ از هرگونه خودآگاهی و بار اجتماعی است. هر موجودی اعم از حیوان یا انسان بصورت غریزی خود را بعنوان یک شی می شناسد، شناختی که اکتسابی نیست بلکه درکی است. ولی این نوزاد انتظارات و توقعاتی دارد در حقیقت نوزاد با انتظار به دنیا می آید او توقع دارد او را دوست بدارند و تغذیه اش کنند و از آنجا که اتظاراتش را به حق می داند برای به کرسی نشاندن آنها گریه می کند، فریاد می کشد، شورش می کند، شیطنت می کند. به نظر من اگر این توقع و اعتراض نبود اکثر ما بزرگ نمی شدیم، توقع و اعتراضی که اکثر بزرگ شدگان فراموش کرده اند که باید اطرافیان و جامعه خود را به چالش بکشند. اطرافیان از همان لحظه تولد فرد را منتسب به خانواده، زبان، دین، ملت و. . . می دانند برای مثال در مراسم اسم گذاری یک مسلمان اذان و اقامه را به گوشش زمزمه می کنند یعنی تو جزو امت اسلام هستی. حتی در مراسم اسم گذاری کتاب دده قورقود به نوزاد می گویند تو فرزند سالورقازان هستی باییندیرخان فرزندگون خان، بزرگ خاندان ماست. توخان آینده ما هستی خداوند تورا حفظ کند خان من؛ وچنین برداشت های بالقوه ای از طفل خواهند داشت به طوری که سابقا کودکانی با سن و سال کم به مقام پادشاهی رسیدند. ممکن است در این مرحله نگاههای مختلف از فرد و برداشت های مختلف یا حتی متفاوت داشته باشند. هویتی که فرد در این مرحله کسب می کند هویت فردی (غریزی) یا واقعیت آنتولوژیک می گویند؛ یعنی من وجود دارم این تنها آگاهی از وجود است نه خودشناسی. آگاهی از وجود، تمایز ازدیگران، توقع حیات و انتظار دوست داشته شدن مجموعه هویت فردی را تشکیل می دهد. فهم وارتباط یا هویت شخصی : جنین باسات از قطره ای آب روی خاک شکل گرفته است یعنی او از خاک خلق شده است و زمین (آنا وطن) مادر اوست. به احتمال قوی دوره جنینی را در داخل پیله کرم ابریشم و دوره نوزادی را در سایه قابا آغاج به سر برده و شیر ماده او را بزرگ کرده است. "مارگارت مید" علت زندگی جمعی را از زبان رییس قبیله ای در آمریکای جنوبی به طرز ساده ای بیان می کند : "اگر ما با هم زندگی نکنیم چگونه می توانیم شکار کنیم." (فروید، توتمیسم) طفل بین خود و مادر به عنوان نخستین الگوی کامل وجودی- عاطفی یک "مای" کوچک توام با "من" دو نفره ایجاد می کند، یعنی طفل حیات بیولوژیک جمعی را بر می گزیند. این واقعیتی نفع گرایانه است. علت اینکه ما پس از درک وجودی خود با عده ای دیگر هم ارزش شده ایم این بوده است که می خواستیم عمل های ارتباطی ما راحت باشد و خوب همدیگر را بفهمیم و در تسخیر طبیعت در دستیابی به زندگی راحت از لحاظ اجتماعی و سیاسی از آن استفاده نماییم. پس در واقع این هویت مشخص برای من سود خواهد داشت و با تقویت عمل ارتباطی است که به عمل مفاهمه ای می رسیم و در فهم همدیگر خطا نمی رویم. وقتی دو یا چند انسان کاملا همدیگر را فهمیدند این فهم را (که با ابزار زبان صورت می گیرد) جزو ماهیت جمع خویش می دانند و دیگرانی را که نمی فهمند غیر خودی می گویند. یونانیان و رومی ها کسانی را که زبانشان را نمی فهمیدند بربر می نامیدند این بعد هویت که دارای بار اجتماعی می باشد و با عمل های آگاهانه انسانی توام بوده نتیجه روابط اجتماعی و نوعی ارتباط اجتماعی است و بستگی به درجه خودآگاهی و رشد اجتماعی افراد دارد، هویت شخصی نام دارد و ناشی از معرفت به حقوق فردی خود در برابر جامعه، افراد دیگر و محیط پیرامون است. فلذا می توان نتیجه گرفت آگاهی غریزی از وجود داشتن و احساس تمایز و یک سلسله توقعات وانتظارات، بیولوژیک هویت فردی ما را می سازد و این هویت به همراه شناخت از حقوق ما و خود آگاهی از تعهدات دیگران در مقابل هویت شخصی ماست. اعلامیه جهانی حقوق بشر از هویت شخصی ما دفاع می کند. هر ماده این اعلامیه با لغت"هر کس" یا "هر فرد" شروع می شود و به ما می گوید تو بعنوان یک فرد، فارغ از ملیت، دین، تابعیت حق داری از شغل، تعلیم و تشکیل اجتماعات فکری و فرهنگی، ازدواج و تعیین سرنوشت بهره مند شوی و چون هویت شخصی هویتی آگاهانه است، برعکس هویت فردی، در هر کس به میزان شناخت او از حقوق خود شکل می گیرد و تحقق می یابد. تمایز هویت شخصی و نقش اجتماعی: در شهر ما وقتی به آگهی ترحیم اموات دقت می کنی جملات زیر توجه تورا جلب می کند: دوستداراهل بیت، عاشق و چشم گریان حضرت اباعبدالله، بزرگ خاندان، یاورفقرا و بینوایان، ازفعالان فرهنگی شهرستان و. . . این ها جملاتی هستند که هویت شخصی آن مرحوم را نشان می دهند، بزرگ خاندان بودن شغل یا نقش اجتماعی آن فرد را نشان نمی دهد بلکه نمایانگر شخصیت آن فرد است (نقش های اجتماعی بر اساس هنجارهایی تعریف می شوند که ساخته دست نهادها و سازمان های جامعه هستند. وزن نسبی هر یک از آن ها رد اثرگذاری و رفتارمردم بستگی به توافق ها و آرایش های موجود بین افراد و این نهادها وسازمانها دارد). هویت منبع معنی خود عاملان اجتماعی است و به دست خود آنها در مسیر پروسه فردیت بخشیدن ساخته می شود. بعنوان مثال وقتی در توصیف شخصی می خوانیم معلم بازنشسته و بزرگ خاندان، معلم بازنشسته نقش اجتماعی و بزرگ خاندان هویت شخصی آن فرد است یا وقتی می نویسند حامی روستاییان منطقه و کارشناس جهادسازندگی، قسمت اول هویت شخصی فرد و قسمت دوم نقش اجتماعی اوست. هویت در مقایسه با نقش، منبع معنایی نیرومندتری است زیرا دربرگیرنده فرایند های خودسازی (لقب عاشق اهل بیت بودن را شخص خود برای خود ساخته است) و فردیت یافتن (در حقیقت شخصیت یافتن) است. به بیان دیگر هویت سازمان دهنده معنا است ولی نقش سازمان دهنده کارکردهاست. من به عنوان یک انسان با پدر و مادری مشخص وجود دارم این هویت فردی من است. من فعال حرکت ملی آذربایجان یا فعال فرهنگی آذربایجان هستم. این هویت شخصی من است. من دانشجو یا صاحب شغلی هستم این نقش اجتماعی من است. عنصر هویت اجتماعی نیز برای تکمیل تعریف من از خودم به این مجموعه اضافه می شود. در پاراگراف بالا گفتیم هویت سازمان دهنده معنا است، ولی معنا چیست؟ معنا به منزله یکی شدن سمبلیک عامل اجتماعی با مقصود و هدف عمل وی تعریف می شود و برای اکثر عاملان اجتماعی معنا حول یک هویت اساسی که در طول زمان و مکان قائم به ذات است، سازمان می یابد. هویت شخصی چگونه ساخته می شود؟ جامعه شناسان به توافق رسیده اند که تمام هویت ها در بستر جامعه ساخته می شوند. جامعه ساختاری است که از طریق مکانیسم عمل های اجتماعی-ارتباطی و مبادلات اشخاصی که متقابلا به یکدیگر گرایش دارند پدید می آیند. "جرج هربرت مید" می گفت، جدا از جامعه هیچ گونه خود، خودآگاهی و ارتباطی نمی تواند وجود داشته باشد. آگاهی را باید به عنوان جریان فکری در نظر گرفت که از رابطه پویای میان یک شخص و محیطش و به ویژه محیط اجتماعی اش سرچشمه می گیرد. نمی توان گفت تجربه نخست فردی و سپس اجتماعی است. فرد در یک رشته اعمال مشترک و مداوم با دیگران درگیر است که همانا به ذهن او شکل می بخشند. آگاهی از قبل وجود ندارد بلکه طی عمل پدید می آید. زمانی که کودک در بازی های کودکانه در نقش مادر، معلم، پلیس ظاهر میشود نه تنها نقش آنها را عهده دار شده و آن نقش ها را در تخیلاتش متصور می شود بلکه باید خودش را برابر ایفای نقش هریک از بازیگران دیگر آماده نگهدارد. بازی های چند نفره به ایفای نقش در برابر نقش های اجتماعی مختلف و ساخت چند بعدی کودکان کمک می کند. یعنی هر بازیگری تصوری از رفتار بازیگران دیگر نسبت به یکدیگر و نسبت به خودش دارد. کودکانی که در طی زمان نقش های ثابتی را برعهده می گیرند در حقیقت خود را در آن مقطع زمانی با آن هویت شخصی ترسیم می کنند. یکی از بازیهای ثابت کودکانه ما متاثر از فضای مذهبی بازی شبیه خوانی روز عاشورا بود. عده ای از دوستان همیشه نقش شمر یا عباس را بر خود می خواستند، هیچ کس حاضر به ایفای نقش سکینه نبود چون خارج از بازیها نیز افراد را با آن عناوین صدا می کردیم. از طرف دیگر سکینه به جنگ نمی رفت و فقط ضمیمه گریه کنان علی اکبر بود، دوستانی که بازیهای کودکانه آن ها متاثر از هفت تیر کشان آمریکایی بازیهای جنگ و اسارت بود، هنوز هم در کسوت یک خرده دیکتاتور دست در هفت تیر دارند و دنیا عبارت از خادمان و خائنان است که دسته دوم باید توسط آرتیستی شاپو به سر کشته شود و هنوز هم دستور قتل صادر می کنند، مخصوصا که دوره کودکی اکثر فعالان اجتماعی امروز به دلیل تقارن جنگ ایران و عراق آکنده از بازیهای "دست ها بالا"، "بلو- بلو"، "اسیر-اسیر" بود و هنوز هم تفکرجنگی و پادگتنی که هر صبح فریاد می زند دشمن در کمین است، در ذهن اکثر ما زنده است. کودکان پانزده سال بزرگتر از ما که در کودکی به شکار پرندگان می رفتند در جوانی به شکار عراقی ها رفتند و همدوره های ما امروز یا در صف نیروهای امنیتی و نظامی و یا در صف یک جریان دموکراسی خواه و یا اصلاح طلب، بدون اینکه کوچکترین درکی از دموکراسی داشته باشند اطلاع رسانندگان قوای امنیتی شده به شکار ما مشغولند. اینجانب در مقاله ای جداگانه تاثیر بازیهای ملی و سنتی آذربایجان از قبیل "آراداقالدی"، "مره-مره"، "جوج (کوس)آغاجی" و خصوصا "یولداش سنی کیم آپاردی" و. . . را در انعطاف پذیری افراد و تشکیل هویت شخصی کودکان بررسی کرده ام به راستی کسی به عواقب تربیتی و اجتماع پذیری کودکانی که با بازیهای کامپیوتری بزرگ می شوند نظر دارد؟ مید می نویسد: ما افرادی هستیم که با یک ملیت معین زاده می شویم و از نظر جغرافیایی در یک نقطه خاص قرار می گیریم و دارای چنین یا چنان روابط خانوادگی و سیاسی هستیم اینها موقعیت ما را می سازند. عکس العملی که فرد آگاهانه در برابر این موقعیت از خود نشان می دهدبه صورت پیوسته هویت شخصی فرد را می سازد. هویت جمعی: بکیل باید به مرزبانی برود و اگر دشمنان حمله کردند به قازان خان اطلاع دهد. وقتی بکیل آسیب می بیند پسرش ایمران این مسئولیت را برعهده می گیرد. زمانی که قازان خان بدنبال خانواده اسیر شده خود حرکت می کند ساری چوبان به او کمک می کند و هنگامی که تپه گؤز به ایل اوغوز حمله می کند، باسات مسئولیت دفاع را به عهده می گیرد. در جامعه انسانی هرکسی نمی تواند هم امنیت خود را حفظ کند و هم مایحتاج خود را تهیه کند. هویت فردی همواره رو به سوی هویت جمعی دارد نوزاد با گرایش به مادرش و کودک با همبازیهایش انسان را بعنوان حیوانی اجتماعی در ذهن متصور می شود. هویت شخصی بخاطر بار اجتماعی اش از ارتباط انسان با هم نوعانش به وجود می آید این ارتباط از طریق زبان صورت می گیرد. مجموعه های حیوانی نیز با هم زندگی می کنند ولی هرگز چیزی بر دانسته ها و تجربه های آنها افزوده نمی شود و هرگز پیشرفت نمی کنند و در سطح بالاتری از آگاهی، شعور و فرهنگ قرار نمی گیرند. علت اصلی نبود زبان بعنوان مخزن تجربه های گذشتگان در میان آنهاست، زبانی که فرهنگ ساز است فلذا می توان زبان را بعنوان یکی از اساسی ترین هویت اجتماعی تعریف کرد. منشا ساخت هویت های اجتماعی: برای هویت های اجتماعی سه منشا ساخت می توان بررسی کرد که مورد اول به دلیل تطابق با شرایط فعلی آذربایجان به اختصار تشریح می شود ولی دو مورد بعدا صرفاتعریف می شوند. 1-هویت دفاعی (مقاومت و آزادی بخش): این هویت به دست عاملانی ایجاد می شود که در شرایطی قرار دارند که از طرف منطق سلطه انکار شده و بی ارزش دانسته می شوند و داغ ننگ و تحقیر بر آنها زده می شود. در هریک از استانهای آذربایجان شرقی، آذربایجان غربی، اردبیل، زنجان، قزوین، بخش اعظم استان همدان (همدان، رزن، کبودرآهنگ، بهار، اسدآبادو بخش هایی از ملایر و توسرکان)، بخشهایی از استان تهران (ساووجبلاغ، شهریار، وبخش هایی از کرج، رباط کریم، اسلام شهر و. . .)، گیلان (از آستارا تا دره انزلی و رود سفیدرور)، کردستان (قروه، بیجار) وکرمانشاه (سونقور) و قسمت هایی از استان های قم و مرکزی در کنار هم آذربایجان جنوبی را تشکیل می دهند، امروزه صرفا به دو استان لغت آذربایجان اطلاق می شود و آذربایجان بودن سایر قسمت ها انکار می شود. این کار باعث می شود در حرکت هویت خواهی اردبیل کمیته ای بنام قایتاریش (بازگشت) تشکیل شود و شعار اصلی حرکت ملی در زنجان و قزوین چنین است: زنجان آذربایجانینن اوره یی دیر (زنجان قلب آذربایجان است)، قزوین آذربایجانین آیریلماز حیصصه سی دیر (قزوین پاره جداناشدنی آذربایجان است). توجه به این شعارها نشانگر دفاعی بودن هویت های اجتماعی آن مناطق است. از سوی دیگر ترک بودن تمامیت آذربایجان جنوبی نیز از سوی منطق حاکم بر ایران انکار می شود و لغت تحریف شده آذری جایگزین هویت واقعی این مردم می شود و شعار هارای هارای من تورکم توسط دیواره های آذربایجان دغاعی در برابر این انکار است، هویت طلبی حرکت ملی آذربایجان هویتی اجتماعی از نوع دفاعی است. اکثر حرکت های هویت طلبی که با ناسیونالیسم قومی در هم آمیخته و منجر به جنبش های رهایی بخش ضداستعماری شده است چنین منشایی دارند و عجیب تر اینکه گفتمان مسلط بر ایران تنها درمورد آذربایجان اقدام به تغییر اسم ملیت کرده و ترک را به آذری تغییر داده و اسم عرب، بلوچ، کرد و ترکمن و. . . باقی مانده است و این بعدهویت دفاعی طلبی حرکت ملی آذربایجان را زیادتر می کند. رمز اتحاد این هویت سازان قرارگرفتن درشرایط نامساعد مشابه است. هم ریشه چنین ظلم هایی تفاوتها و تضادهاست هم رشد چنین حرکت هایی تفاوت ها و تضادهاست م هدف این حرکت ها بقای تفاوت هاست. این منشا مهمترین شکل هویت سازی در جامعه ها می باشد که منجر به ایجاد جماعت ها یا ملت ها می شود. این هویت شکل هایی از مقاومت جمعی را در برابر ظلم ایجاد می کند که درغیر این صورت تحمل ناپذیر بودند و آشکارا بوسیله تاریخ، جغرافیا یا زیست شناسی تعریف می شوند و تبدیل مرزهای مقاومت را به جنبه های اساسی و ذاتی آسانتر می کنند مثلا ملی گرایی مبتنی بر قومیت همانطور که "شف" می گوید غالبا از بطن احساس بیگانگی و احساس خشم علیه تبعیض ناعادلانه سیاسی یا اقتصادی ویا اجتماعی بر می خیزد. 2-هویت برنامه دار: هنگامی که عاملان اجتماعی با استفاده از هرگونه مواد و مصالح فرهنگی قابل دسترسی هویت جدیدی می سازند که موقعیت آنان را در جامعه از نو تعریف می کند به این ترتیب در پی تغییر شکل کل ساخت اجتماعی هستند این نوع هویت تحقق می یابد مانند زمانیکه جنبش های رهایی بخش با استقرار حاکمیت ملی به نتیجه می رسند یا با فروپاشی کشوری ملت - دولت های جدیدی از بطن آن خارج می شوند نیاز به چنین هویت سازی پیش می آید 3-هویت مشروعیت بخش: این نوع هویت توسط نهادهای غالب جامعه ایجاد می شود تا سلطه آن ها را بر عاملان اجتماعی گسترش دهد و عقلانی کند این نوع هویت با نظریه های گوناگون مربوط به ملی گرایی (ازنوع ترویجی دولت ها) هم خوانی دارد. تشریح دو نمونه از هویت های اجتماعی: از میان انواع مختلف هویت های اجتماعی از قبیل هویت جنسی، هویت تباری، هویت دینی، هویت نژادی، هویت طبقاتی سه مورد هویت زبانی و هویت قومی و هویت ملی را بررسی می کنیم. هویت زبانی: زبان بعنوان مخزن انتقال دهنده علوم و تجربیات گذشتگان و عالی ترین و مستقل ترین مشخصه یک هویت اجتماعی است بطوریکه روان شناسان آن را روان منجمد اجتماع نامیده اند و ضامن بقای گروه های متکلم قومی و ملی می باشد. لهستان 150 سال بصورت سه قطعه جدا از هم تحت سیطره روس، اتریش و آلمان بود ولی افرادی که به زبان لهستانی تکلم می کردند فارغ از اینکه تابعیت کدام یک از این دولت ها را برگردن داشته باشد لهستانی محسوب می شدند. وجه ممیزه یک قوم از سایر اقوام در اکثرزمینه ها زبان اوست و حتی با نابودی زبان احتمال نابودی یک ملت نیز بسیار بالاست و زبان یکی از ارکان ثابت ملت در اکثر تعاریف ارائه شده از طرف صاحب نظران می باشد. زبان مادری نخستین هویت اکتسابی و ریشه دارترین جنبه هویت اجتماعی افراد است خصوصا آفرینش زبان ادبی و کتابت راه استقلال زبان از سایر مؤلفه ها را هموار می کند. هویت قومی: هویت قومی یکی از گسترده ترین اشکال هویت اجتماعی است که به نسبت گستردگی آن نیز اختلاف نظر در تعاریف و مؤلفه های آن وجود دارد بطوریکه حیطه قوم از ایل تا ملت دانسته اند ولی اکثرا می توان از هویت قومی بصورت هویت سرزمینی – فرهنگی نام برد برخی نظرات چنین است : الف: قوم اجتماعی از افراد است که دارای منشا مشترک (اعم از واقعی یا خیالی)، سرنوشت مشترک، احساس مشترک و انحصار نسبی منابع ارزشمند مشترک می باشد. ب: قوم اجتماعی از انسانهاست که در مشخصه های فرهنگی (زبان، دین، آرایش ظاهری)با هم پیوند و از سایر اجتماعات انسانی متمایز گردند. در تعریف هویت ایلی-تباری، ایل به اجتماعی از انسانها گفته می شود که پیوندهای قومی خویشاوندی یا بیولوژیکی (وراثتی) مداوم و همچنین پیوندهای عاطفی، همبستگی و همسایگی آنها را در خانواده بزرگ تباری نگهداشته زندگی متحرکی دارند هر چند برخی اشکال هویتی آنها پس از اسکان نیز به حیات خود ادامه می دهند ولی در کل جغرافیای مشترک از ویژگیهای هویت قومی است. زبان مشترک نیز به عنوان وسیله ارتباط هر اجتماع انسانی از شاخص های قوم می باشد. اعضای قوم زمان بسیار زیادی را در کنار هم نسل در نسل هویت قوم را ساخته اند که گذشته تاریخی یا خاطره جمعی افراد قوم نیز جز ارکان زندگی آنهاست و چون وسیله ارتباط با انسانهای گذشته تنها نوشته هایی است که به آنها رسیده صورت کتبی زبان روایت گر گذشته تاریخی شده وتاریخ مشترک مردمان گذشته قوم را به امروز می رساند لذا زبان مشترک و تاریخ مشترک نیز ارکان قوم است. هر زندگی اجتماعی باعث بوجود آمدن محدودیت ها و ارزشهایی می شود و از اراد آن گروه اجتماعی انتظار می رود آن اصول و قواعد را مراعات نمایند ارزشهایی که یک گروه معین دارند هنجارهایی که از آن پیروی می کنند و شیوه زندگی اعضای یک جامعه فرهنگ نامیده می شود فرهنگ مشترک نیز جز مؤلفه های هویت قومی است. هویت ملی و حرکت ملی آذربایجان امروزه ما ظهور دو نوع ملی گرایی با منشا هویت مقاومت را شاهد هستیم یکی از طرف دولتها و دیگری از طرف اقلیت های ملی که در طول تاریخ به هر دلیلی از قبیل سرکوب سایر اقوام یا در نتیجه رقابت دو قطب جهانی نتوانسته اند ظهور کنند. ملت ها و دولت ها همیشه برای بقای خود و مجاب کردن دیگران به حضور خود به ادله های حساسیت مقطع زمانی و مکانی فعلی دست زده اند امروزه مجبورند برای اینکه از کاروان جهانی عقب نمانند به بازسازی تعاریف مربوط به هویت ملی خود دست بزنند این تلاش هر چند از سر مجبوریت و مقاومت است جلوه دیگر هویت مشروعیت بخش نیز می باشد از سوی دیگر اقوامی که در طول سال ها هژمونی جهانی به آنها اجازه حضور در پای مذاکرات نمی داد و همواره از طرف دولتهایشان سرکوب می شدند ولی توانسته اند در طول تاریخ هویت خود را چنان حفظ کنند که می توان از آن بعنوان هویت طلبی ملی یا جریان های هویت ملی طلب نام گذاری می شوند از هر سه منشا هویت تغذیه می کنند. از سوی دیگر نباید فراموش کنیم که دولت ملی مدرن پدیده ای جدید است و مربوط به دوران بعد از سرمایه داری می باشد لذا حاکمیت هایی که دولت های خود را بر مبنای تعاریف و رکن های قدیمی بنا نهاده اند باید امروزه دست به نوسازی ارکان خودآن هم بر اساس معیارهای جدید و علمی بزنند زیرا تنها روایت های علمی باقی خواهد ماند و هر روایت دیگری با اولین برخوردهای فرهنگی با ملل دیگر فروخواهدریخت. مباحث فوق برای همه آنهایی که در ایران زندگی می کنند ملموس و قابل فهم است. حاکمیت های ایران همیشه برای بقای خود و مجاب کردن منتقدان و سرکوب مخالفان به جمله کوتاه "شرایط منطقه حساس است" پناه برده اند جواب آنها در برابر حرکت های هویت خواه آذربایجان و سایر ملت ها ی ساکن ایران این بوده است "مگر ما خودمان ترک نیستیم مگر ما می خواهیم زبان ترکی را نابود کنیم ما هم می خواهیم در همه جای ایران ثروت ها بصورت عادلانه تقسیم شود ولی این خواسته ها در شرایط فعلی بهانه بدست دشمنان می دهد دشمن همیشه مترصد کوچکترین موقعیتی است تا اتحاد مارا به هم بزند نباید بهانه بدست دشمنان داد" عجیب اینکه همانطور که دیکتاتوری موقت شوروی 74 سال طول کشید 82 سال است که شرایط بین المللی چنان حساس است که به دولتمردان ایران فرصت نمی دهد اصلاحات مورد نظر منتقدان داخلی را تحقق بخشد. باوجود اینکه ده سال پیش مسئولین دولتی در جواب جریان هویت خواهی آذربایجان می گفتند:" مسئولین ارشد نظام هم با فارس گرایی مخالف هستند هم با ترک گرایی" ولی امروزه بدلیل نیاز به هویت مشروعیت بخش و برای اینکه از کاروان جهانی عقب نمانند به صورت دامنه دار شروع به فارس گرایی کرده بطوریکه در لحظات انتخابات، افزایش فشارها و. . لغت ایرانی، فردوسی، رستم، پارسیان و. . . جایگزین مسلمانان جهان، حیدری و شیعیان می شود، زیرا نظم نوین جهانی خواهان رشد نوعی ملی گرایی معاصر است. ولی در این میان قومیت هایی مانند گیلک و لر و. . . که در طول تاریخ نتوانسته اند هویت های خود را چنان حفظ کنند که بتوان آنها را ملی نامید فرصت ظهور نخواهند داشت ولی قومیت کرد سنی بصورت یکپارچه خواسته های خود را مطرح کرد و قومیت قشقایی هر چند هویت خود را به خوبی حفظ کرده است ولی نیاز به بازسازی هویت جمعی خود دارد این بازسازی برای آذربایجان نیز در مناطق جنوبی آن از قبیل اراک و همدان ضروری است. فرهنگ مسلط و عقل گرایی فعلی جهانی هویت های اجتماعی توجیه شده بر اساس افسانه ها، تاریخ های تحریف شده را نخواهد پذیرفت دیگر هیچ وجدان آزادی نخواهد پذیرفت چون بر اساس گفته های ایران گرایان ترک ها در زمانهای دور فارس بودند و بعدا ترک شده اند امروزه حق ایجاد آموزشگاه موسیقی آذربایجانی ندارند و باید به آغوش موسیقی اصیل فارسی بروند. حتی کشورهایی که کوچکترین ترسی از لرزش یا ریزش بناهای هویتی خود دارند ولی برخی مبناهای تعریف شده آنها غیر علمی است بخاطر آگاهی ملت هایشان تمهیدات و تصحیحات لازم را بر اساس علم به عمل می آورند مثلا بریتانیا با اینکه از لحاظ بلوغ سیاسی پیشرفته است و در تمام علم سیاست بعنوان واحدی متحد با فرهنگ ملی مورد قبول است. از 25 سال پیش در بریتانیا تحقیقاتی جهت استخراج فرهنگ های قومی موجود (انگلند، ایرلند، اسکاتلند، ولزلند و سلتیک) و بازگشت به هویت راستین، واقعی و علمی آنها به عمل آمده است حتی در برخی از تحقیقات به استثمار چهار قومیت دیگر (بهره کشی مادی و معنوی) توسط جزیره مادر (انگلند) اشاره می شود شاید این کار از دیدگاه مرتجعان ما بر علیه منافع سیاسی فعلی ارزیابی شود و آن را ضربه به انسجام سیاسی و تشویق نوعی استقلال خواهی بدانند اما به جهت شناساندن تک تک فرهنگ های واحدهای تشکیل دهنده بریتانیا اقدامی در جهت علمی کردن و جهانی کردن هویت راستین آنهاست و پی افکندن دوباره بنایی محکم و مطابق با جهان فعلی است. زیرا اقوامی که به زور سرکوب و تحریف واقعیت های قومی و ناآگاهی مردم در کنار هم قرار گرفته اند، مانند شوروی، با کوچکترین وزش نسیمی خواهند ریخت؛ ولی قومیت هایی که اتحاد آنها بر اساس آگاهی و داوطلبانه صورت گرفته، تا زمانی که رودرروی خواسته های ملی قرار نگرفته اند، پا بر جا هستند. چهار بعد ملی گرایی های عصر جهانی شدن : برخی تحلیل گرایانه، ملت را قومیتی می دانند که دولت ملی خود را تشکیل داده یا درصدد به وجود آوردن آن باشد. ولی برخی برای ملت تعریفی ارایه می دهند تا بر اساس ارکان ثابت و مستقل به وجود آید و دولت تاثیری در ملت بودن مجموعه ای نباشد. برخی بر این باورند که ملی گرایی باعث به وجود آمدن ملت و در نهایت دولت ملی است. ولی برخی تشکیل دولت ملی را سرآغازی برای ترویج ناسیونالیسم می دانند. در زمینه هدف نیز چنین تفاوت هایی وجود دارد. ملی گرایی معاصر ممکن است معطوف به ساختن حاکمیت ملی مستقل باشد و ممکن است چنین نباشد. ممکن است قصد جدا شدن از کشوری یا پیوستن به کشوری داشته باشد و ممکن است نداشته باشد. در هر حال از نظر مانوئل کاستلز، ناهمخوانی میان برخی نظریه های اجتماعی و واقعیات علمی دوران ما از این واقعیت ناشی می شود که ملی گرایی و ملت ها حیاتی مختص به خود دارند که مستقل از موقعیت دولت هاست. تشکیل دولت های مدرن مربوط به دویست سال اخیر اروپاست و نقطه اوج آن در قرن نوزدهم و در فرآیند استعمارزدایی اواسط قرن بیستم صورت گرفت. ولی این فرض، نافی وجود اندیشه ملی وهویت ملی در ادوار گذشته تاریخ و مناطق دیگر جهان نیست؛ به طوری که در کتاب دده قورقود نه تنها به مبحث اوغوز و دشمنان و بیگانگان برخورد می کنیم (که در آن اوغوز به عنوان هویت مشترک و احساس همبستگی مشترک در برابر سرزمین قاراتؤکور قرار دارد)، بلکه در داخل اوغوز با دو مجموعه خود مختار داخلی ایچ اوغوز و دیش اوغوز روبرو هستیم که تحت نظر فرمانروای مشترک بایندیر خان قرار دارد. متن نامه آنا تومروس، رهبر ملی آذربایجان و سایر ملل ترک به کوروش، فرمانده مهاجم هخامنشی کاملا گویای این واقعیت است که آنا تومروس حفظ رهبری خود را به قیمت اشغال وطن نمی خواهد. تشتت و آزادی عقیدتی سپاهیان بابک نشان می دهد که همه آنها، صرف نظر از مباحث دینی، برای حفظ آذربایجان و رهایی ملت از استعمار بیگانگان متحد شده اند. بنابراین ناسیونالیسم فی ذاته به معنی ملی گرایی هویت خواه یک پدیده اروپایی و از صادرات آنها به مناطق دیگر جهان نیست. به طوری که در فرهنگ لغات آذربایجان، "اؤز" برای خود و "اؤزگه و یاد" برای غیر خودی هم فرهنگ و "یابانجی" برای غیر خودی از فرهنگ دیگر به کار می رود. یابان یعنی کسی که با آداب معاشرت ما بیگانه است و رفتارش شبیه رفتار وحشی ها می باشد، کسی که زبان ما و رسوم ما را متوجه نمی شود. ، فرهنگ و سرزمین فی نفسه برای ساختن ملت ها کافی نیست و نیاز به نخبگانی دارد که پیشگامان پروسه هویت سازی باشند ولی ملی گرایی پدیده ای نیست که ضرورتا مربوط به نخبگان باشد. اکثر ملی گرایی ها در مراحل ابتدایی از لایه های زیرین اجتماع پدید آمده اند و شاید این تفاوت حرکت ملی آذربایجان با اکثر ملی گرایی های دیگر باشد. زیرا طیف پیشرو حرکت در سال 69 و 70 از دانشگاهیان و افراد تحصیل کرده تر بود. دلیل آن این است که ملی گرایی هایی از نوع اسکاتلند، کاتولونیا و کبک کمتر مفهوم هویت خواهی دارند و بیشتر عکس العملی بر علیه نخبگان حکومت های انگلیس، اسپانیا و کانادا است و اکثر مبحث با محوریت سهم خواهی صورت می گیرد. کسی آنها را تحقیر نمی کند و کسی نافی فرهنگ، زبان و بالاتر از همه نام آنها نیست؛ در حالی که اولین تلاش ما صرف اثبات ترک بودنمان است. و از آنجا که طبقات پایین اجتماع آن اعتماد به نفس و شان اجتماعی را برای اعتراض به تحقیر را بر نمی تابند و انتظار دارند تا به آنها نیز در شان برابر نگریسته شود. در حالی که آذربایجانیان مقیم تهران که در مشاغل کم درآمد مشغول هستند، هر چند از تحقیرها ناراحت می شوند، ولی توان علمی لازم را برای پاسخ گویی در خود احساس نمی کنند. قدر مسلم آن که در حرکت های ملی معاصر، خصوصا حرکت ملی آذربایجان، مانند تمام نهضت های اجتماعی پیشگامان از هوادارانی که آنها را برای اطراف خود بسیج می کنند معتمدتر و به حقوق خود معتقدتر و تحصیل کرده ترند. اما این واقعیت، بر خلاف اظهارات مجتبی مقصودی، ملی گرایی آذربایجان را به سوء استفاده نخبگان از توده ها برای منافع شخصی تقلیل نمی دهد. (نقش نخبگان در مورد چهارم بررسی خواهد شد.) ملی گرایی معاصر عکس العملی در برابر انکار هویت و تبعیض در بهره مندی از ثروت ها و امکانات است. و بیشتر متوجه دفاع از فرهنگی است که قبلا نهادینه شده و در جامعه وجود دارد ولی امروزه توسط هژمونی مسلط در معرض تخریب قرار گرفته است و کمتر هدف خود را منوط به ایجاد یا دفاع از یک دولت می کند. برای همین بیشتر به فرهنگی بودن گرایش دارد تا به سیاسی بودن. اکثر جنبش های هویت خواهی قدرت خود را صرف بازسازی فرهنگی و تعریف دقیق و علمی هویت هواداران خود می کند. ساختار سیاسی تشکیلات های سیاسی فعال در میان هر ملت و همچنین شیوه تولید اقتصادی، به راحتی قابل تغییر و تبدیل است؛ ولی جنبه های معنوی زندگی از قبیل زبان، موسیقی، ادبیات و فولکولور و. . . از انعطاف کمتری برخوردارند و لغت ملی بودن را باید یدک می کشند. برای همین در خط تهاجم قرار گرفته، بیشتر متضرر می شوند؛ مثلا ایتالیایی ها از همین امروز می توانند به جای غذاخوری های سنتی خود به ساندویچی مک دونالد بروند یا اینکه آذربایجانیان مقیم تهران جذب تشکل های سیاسی تهران شوند، ولی از دست دادن هویت زبانی مانند تغییر وضع پوشش و لباس راحت نیست. از طرف دیگر، چون حرکت های هویت خواهی زمان زیادی نیاز دارد تا از دست داده های خود را جبران کند، باید از لحاظ فرهنگی به درک عمیقی از خود (هویت شخصی وجمعی) و تمایز از دیگری رسیده باشد. برای همین همیشه مراحل ابتدایی حرکت های هویت خواه ملی صرف فعالیت های فرهنگی می شود. می توان نتیجه گرفت: ملی گرایی فرهنگی درصدد بازآفرینی اجتماعی کلی از طریق ایجاد، حفظ یا تقویت هویت فرهنگی مردم در زمانی است که احساس می شود این هویت فرهنگی وجود ندارد (انکار می شود) یا مورد تهدید است. اولین قدم مطلع ساختن مردم از تاریخ آنها است، زیرا بعد از "ما چه کسانی هستیم؟" (کیستی)، نوبت به سوال "ما از نسل چه کسانی هستیم؟" است. ممکن است دست هایی در طول تاریخ توانسته اند باعث تحریف یا جعل تاریخ یک ملت برآیند و نابود کردن قسمتی از تاریخ آنها راه را برای ارجاع به گذشته ان ملت را مسدود کرده باشد و آنها را در خودشناسی راستین و یافتن هویت فرهنگی دچار مشکل سازد. ملی گرایی فرهنگی کتاب خوانی گروهی، اصلاح تاریخ، زنده کردن شخصیت های تاریخی را در سرلوحه امور قرار می دهد؛ برای همین جامعه شناسان از تاریخ و روایت تاریخی و مورخین (نخبگان تاریخی) به عنوان برانگیزنده و نیروبخش هویت خواهی ملی یاد می کنند. هر چند مسائل تاریخی در ماهیت مسائل مادی امروز آذربایجان بی تاثیر است و به قول فانون، شناخت تمدن آزتک تغییری در رژیم غذایی کارگر مکزیکی نمی کند، ولی برانگیزنده، نیروبخش، و احساس تعلق بخش است و باعث ایجاد غرور و وقار ملی در شخص و مانع از احساس تحقیر است. از نظر ملی گرایی فرهنگی ملت، محصول تاریخ و فرهنگ یگانه است و نوعی انسجام جمعی است که ویژگی های یگانه ای دار؛ به عباتی در این گونه جریان های هویت خواه متمایز بودن اجتماع فرهنگی به عنوان جوهره یک ملت است. از نظر مانوئل کاستلز، "ملت عبارت است از جماعتی فرهنگی که با تاریخ و برنامه سیاسی مشترک، در ذهن مردم و خاطره جمعی آنها برخاسته است. ملت آذربایجان جنوبی : چهار هزار سال پیش از میلاد منطقه ای که امروزه آذربایجان نامیده می شود (از ری تا دربند خزران) محل زندگی ایلات و اجتماع هایی با هویت ایلی و تجاری خود بودند که اکثر آنها ار لحاظ نژادی و خاستگاه تاریخی با یکدیگر نیز خویشاوندی و همبستگی داشته اند بطوریکه امروزه می توان همه ایلات ایچ اوغوز، دیش اغوز، ساکا، کیمئر، ایسکیت، قیپچاق، خزر، پئچئنئق، هون، سابیر، گرگر، آلان، خلج، قسشقایی، اووشار، بایات، بورچالو، ایغدیر، و ده ها طایفه دیگر را در یک مجموعه زبانی- دینی جای داد به تدریج و با اسکان این ایلات برخی از آنها برای خود هویت قومی یافته و برخی نیز با وجود اسکان هنوز عقله ای محکم هویت تباری را نگه داشته اند به تدریج ریش سفیدان و رهبران دینی جامعه حاکمیت قوم خود را نیز بر عهده گرفتند و در فاصله 3 هزار سال با تقدم و تاخر زمانی برخی از این حاکمان حاکمیت بر سایر اقوام را نیز بدست گرفتند که امروزه می توان از تمدنها و حکومتهای ارتنه، اوراتو، کاسی، قوتتی، لوللوبی، ائللی پی، هورری و مانناو ماد نام برد. در سالها 700 قبل از میلاد مادها حاکمیت مناطق مربوط به جنوب رود آراز را بر عهده داشتند و ماساژئت ها (اسیکیت و ساکا) مناطق شمالی رود آراز را اداره می کردند ولی هنوز ارتباطات اجتمتعی دو سمت رود بسیار قوی بود بطوریکه رهبران دینی بسیاری از طوایف شمال از جمله سابیر، گرگر، بورچالو و آلان در جنوب می زیست ساکاها علاوه بر مناطق شمالی آذربایجان سرزمینهای بسیاری را نیز تحت حاکمیت خود در آورده بودند ولی در اکثر متصرفات با اخذ مالیات حاکمان قبلی اقوام ابقاء می شد و حاکمیت آذربایجان شمالی علناً در دست الان ها (آلبان ها) بود و شهر" قبه له" پایتخت آنها مرکز فعالیت های اجتماعی بود. مناطق جنوب نیز تحت رهبریت آتروپات ها قرار داشت و برای همین به آنها ماد آتروپاتئن گفته می شد. در 500 سال قبل از میلاد با جمله کوروش آتروپاتئن به اشغال دشمنان در آمد ولی هخامنشیان از آلبان شکست خوردند و هرگز آلبان به تصرف آنها در نیامد. ضمن اینکه آتروپات ها حاکمیت خود را به مناطق جنوب حفظ کردند هئردوت آتروپاتئن را ساتراب 10 و آلبان را ساتراپ 15 هخامنشی می خواند. معلوم است که بخاطر اداراه آلبانها از طرف آترئپاتئن آنجا نیز جزو سرزمین های اشغالی هخامنشی محسوب می شد. در آن زمان در مناطق جنوب از لحاظ هویت قومی می توان از لوللوبی، قوتتی، کاسپی، ایش اوغوز، ماننا و. . . و در مناطق شمال کاووسی، ماساژئت، آلبانف ساورومات، سکسن، آمازون و. . . را نام برد که همه آنها را می توان در هویت دینی، زبانی، نژادی مشترک دانست. در سال 331 قبل از میلاد که جنگ پارسها با اسکندر در کرانه شرقی دجله در منطقه جمل رخ داد داریوش از آتروپات نیز جهت حضور در جنگ دعوت نمود. آتروپات نیز در اردوگاه هخامنشی حاضر شد که ترکیب قشون او از همه طوایف شمال شمال و جنوب بود. در این قشون کادوسی ها جناح چپ قشون و مادها جناح راست قشون را تشکیل می دادند و آتروپات فرماندهی کل را بر عهده داشت، ولی آتروپات پس از مجاهده ای با اسکندر داریوش را رها کرده به آتروپاتئن برگشت و در سال 330 ق. م، با فروپاشی هخامنشی ها، حاکمیت خود را بر آتروپاتئن و آلبان محکم نمود. و اسکندر نیز در سال 328 ق. م حکومت آتروپات را به رسمیت شناخت. این سال را می توان سال تولد آترویانقان (آذربایجان) نامید. در سال 323 ق. م که اسکندر در شهر بابل در گذشت، جانشینان او نیز آتروپاتقان را به رسمیت شناختند. و منطقه آذربایجان با تاریخ چند هزار ساله خود و هویت مشترک تاریخی هنوز هم به حیات خود ادامه می دهد. پس از اسکندر متصرفات او بین سه سردارش تقسیم و مناطق آسیایی به سلوکوس رسید که به همراه جانشیناش تا 250 قبل میلاد حکومت کردند ولی به شهادت تاریخ آترویاتقان نه به سلوکیه مالیات داد و نه در مراسم آنها شرکت نمود و استقلال و حاکمیت خود را حفظ کرد. از 250 ق. م تا 230 ب. م به مدت 488 سال، تمامی مناطق آسیایی تحت تسلط قومی از ترکستان شرقی به نام ارشک ها بود که به دلیل ذات حکومت ملوک الطویفی آنها و همچنین احترام به ادیان و زبآنهای سایر اقوام، آذربایجان در این دوره نیز استقلال داخلی و خود مختاری فرهنگی- اقتصادی خود را حفظ کرد. در تمامی این ادوار هویت زبانی بصورت یک رکن در تشکیل اجتماعات آتروپاتقان ایفای نقش می کرد، به طوری که در اسناد عرب به برخی کتب آن دوران اشاره شده که امروزه در دسترس نیست. همچنین ادبیات شفاهی آن دوران و ادبیات مربوط به مرگ امپراطور آلپ ارتونقا هنوز هو توسط شامانها (عالمان دیش شمنی) که دین اکثریت اقوام آن زمان را تشکیل می داد و امروزه به صورت کولونی هایی در صحرای روسیه زندگی می کنند بصورت متن اصلی باقی مانده است. همچنین براساس کتیبه های مکشوفه توسط دکتر صلاحی دیکر (مربوط به زمان اشکانی) نشان دهنده رسمیت زبان ترکی (با الفبای آرامی از چپ به راست) در آن دوران است. سایر اقسام فرهنگ یعنی نقاشی (مانی نقاش)، فلسفه (آنیمیسم، میترایسم، شامانیسم، توتمیسم) و فولکولور آن دوران که سینه به سینه یادگار مانده و حدود هزار سال بعد انعکاس خود را در آثار مکتوب اقوام ترک و همسایگان مانند دیوان الغات ترک کاشغری و نشان داده، حاکی از محوریت هویت زبانی- فرهنگی در زمان های دور آذربایجان بوده است. با روی کار آمدن سلسله ساسانی از 220 م تا 622، آذربایجان به مدت 400 سال عصر ممنوعت زبانی و محکومیت ملی را تجربه کرد که به موازات آن قیام خونین مردم قفقاز توسط قومیت آلبان در سال 450 و 451 میلادی پاسخی بر هم بی عدالتی ها و ظلم ها بود، و حتی در دوم ماه اییون سال 451، در مناطق میانی خوی و ماکو (صحرای چالدران) ساسانی ها شکست سنگینی را متحمل شدند. این قیامها از طرف سایر اقوام نیز صورت می گرفت به طوری که سه بار حاکمیت از دست ساسانی ها خارج شد. ولی همواره آذربایجان بدلیل فشارهای شدید و حساسیت منطقه (همجواری با روم) مرکز حرکتهای ضد ظلم و دیکتاتوری بود. در طول این سالها بارها طوایف بیگانه مهاجرت کرده، در آذربایجان ساکن شدند، ولی با یادگیری زبان ترکی در داخل مردم مستحیل شدند. با حمله اعراب، امپراطوری ساسانی به سرعت فرو ریخت و در خلاء ناشی از حکومت مرکزی و تک محوری دین زردشتی درباری (تحریف شده ساسانی) اکثر قومیتهای ساکن آسیا به هویت قومی- دینی خود رجوع نموده و شروع به بازسازی ارکان و اجزاء خود شدند؛ که در این راستا تحول زبان خلق آلبان در راستای تبدیل شدن به یک زبان ادبی قابل بررسی است. اعراب هرگز نتوانستند تسلط کامل خود را مانند ساسانی ها بر منطقه داشته باشند، ولی پذیرش دین اسلام هویت دینی آنها را رواج داد. در گزارشی که عبیدبن شریه به معاویه خلیفه اموی عرب می دهد، آذربایجان را سرزمینی که ترکها در آن سکونت دارند نام می برد؛ یعنی هویت زبانی آذربایجان به عنوان مشخصه اصلی هویتی آن به کار می رود. دوره استقلال فرهنگی و زبانی آذربایجان به همراه قبول دین اسلام تا تثبت دوباره حکومت ها تقریباً مدت 300 سال طول کشید که دوره باز سازی هویت ملی آذربایجان مبتنی بر فرهنگ، تاریخ، زبان و دین اسلام می باشد. پس از آن هزار سال بصورت پیوسته آذربایجان حکومت ترک ها را تجربه کرد که توام با غنای ادبیات، شکوفایی فرهنگ و رواج تجارت و رونق کشاورزی بود. که از میان آنها می توان حکومت های غزنوی، سلجوقی، اتابکان، آغ قویونلو، قارقویونلو، صفوی، افشار و قاجار و. . . را نام برد. حکومت های غزنوی و سلجوقی از ترکان آسیای میانه بودند که سلجوقیان بزرگترین امپراطوری جهان اسلام را تشکیل دادند و با شکست بیزاسن و فتح قسطنطینه امپراطوری روم شرقی را منقرض نموده، ممالک او را نیز متصرف شدند و از مغولستان تا بالکان را به تصرف خود درآورند و برای اداره هر قسمت اتابک (پدر بزرگ) منصوب کردند که اتابکان آذربایجان اداره آن را بر عهده داشتند. آغ قویونلوها و قارا قویونلوها صرفاً حاکمان آذربایجان بودند که می توان از آنها به عنوان حکومت های ملی آذربایجان و بازیگران اصلی در بازسازی هویت ملی آن نام برد. صفویه از خاندانی بود که رهبری دینی مردم را بر عهده داشتند و بنیانگذار آنها (شاه اسماعیل) از شعرای بنام ادبیات ترکی است. البته در دوره صفویه ملت آذربایجان مذهب رسمی خود را از تسنن به تشیع تغییر دادند، ولی مانند همه دوره های شامانی، زردشتی، اسلام سنی در دوره اسلام شیعی نیز فرهنگ و زبان مشترک رکن اصلی هویت آذربایجانی را ایفا کرد. افشار و قاجار از ایلات ترک آسیای صغیر بودند که در زمان تیموریان به آذربایجان آمده و به همراه 5 ایل دیگر بنام قیزیلباش صفویه را به حکومت رساندند سپس افشارها در آذربایجان (مراغه و تکاب) ساکن شده و قاجارها به آستار آوا (گرگان) مهاجرت کردند. در زمان قاجار تاریخ مشترک هزار ساله آذربایجان دریده شد، در فاصله 1813 تا 1828 با حمله روس ها قسمت های شمالی رود آراز از پیکره اصلی جدا شده و به اشغال روس ها در آمد. آذربایجان شمالی در اواسط قرن نوزدهم بارها بر علیه تزارها جنگیدید ولی با سرکوب مواجه شدند. این سرکوب ها هرگز نتوانست خللی در هویت آنها ایجاد کند. پس از انقلاب اکتبر تا تثبیت شوروی آذربایجان شمالی به رهبری محمد امین رسول زاده به مدت دو سال استقلال خود را باز یافت و اولین جمهوری دمکراتیک ملی آسیا را در سال 1918 بنا نهاد؛ ولی در سال 1920 با اجبار، وارد اتحاد شوروی گردید. ایدئولوژی مارکیسم در محو هویت اسلامی آذربایجان موفق ظاهر شد، به طوری که امروزه کمتر نشانی از اسلامیت در زندگی آذربایجان شمالی وجود ندارد. ولی زبان و فرهنگ روسی نیز مانند فرهنگ های یونانی، ارمنی، فارسی، عربی در تغییر فرهنگی آذربایجان، آن هم به مدت 74 سال با ابزار رسانه های اطلاعات و آموزشی امروزی عاجز ماند. و بالاخره چنان که گفتیم، با شکست و فروپاشی شوروی هویت ملی خود را بازیافته و به تشکیل شبه دولت ملی خود نائل آمدند. و اما سرنوشت آذربایجان جنوبی طور دیگر رقم خورد. آذربایجان در طولهای سال به چنان رونقی از اقتصاد- تجارت، کشاورزی و علوم و فنون رسیده بود که تبریز در دوره صفویه قابل مقایسه با پاریس یا لندن نبود. عظمت این شهر چنان بود که برای هر صنف و پیشه ای، قبرستان جداگانه ای وجود داشت؛ به طوری که مقبره الشعرا ومقبره الاطباء هنوز پا بر جای است. ولی اقتصاد آذربایجان همچنان نیاز به حمایت داشت. اختلافات مذهبی صفوی و عثمانی عرصه را برای تجارت ناامن نمود و یورش های روسیه به مدت 120 سال، که از جنگ باکو و گنجه آغاز و به عهدنامه ترکمنچای منتهی می شود، باعث تضعیف اقتصاد آن شد. ولی هیچ کدام مانند اشغال قسمتی از آن توسط روس ها و تجزیه خاک آن، به خاطر قوت هویت سرزمینی نتوانست کارساز شود. ولی با همه آنها تا اوایل قرن بیستم آذربایجان آبادترین منطقه کل مناطق خاورمیانه و آسیای میانه و جنوبی بود. به مانند کاتالان ها که رهبری همه مبارزات ضد دیکتاتوری را در اسپانیا رهبری می کرد، آذربایجان نیز مرکز نو اندیشی و تجدد خواهی در منطقه شد که در دوره ساسانی و سپس قیام بابک در اوایل استیلای عرب، برای سومین بار احساس تبعیض، تحقیر و محرومیت (ظلم مضاعف) از یک سو و ظهور تفکرات نوین بدلیل همسایگی با اروپا از سوی دیگر باعث شد که در اواخر قاجاریه رهبری هر دو حزب بزرگ، اعتدالیون و تنقیدیون (دمکرات ها) خصوصاً دومی به دست ترک ها انجام گیرد. مشروطه خواهی از آذربایجان شروع شده و با مقاومت آن به نتیجه رسید. انقراض قاجارها و روی کار آمدن استبدادی به نام رضا شاه، قیل از هر چیز ممنوعیت زبان ترکی در ادارات و مدارس را به همراه داشت که تنها منحصر به خانواده و تکایای مذهبی و نوحه خوانی گردید. آذربایجان به امید بر پایی نظامی مبتنی بر دمکراسی با انقلاب 29 بهمن خود اساسی ترین نقش را در سقوط دیکتاتوری پهلوی داشت؛ ولی با تصاحب انقلاب از طرف اسلام، مکتبی که قانون گزاران آن همه از اسلامگرایان فارس بود، با شعار و ایدئولوژی امت واحد اسلامی خواسته های مدنی و هویت طلبی سایر ملتهای ایرانی از قبیل ترک و کرد، عرب، ترکمن، بلوچ را نادیده گرفتند. از اصول مصوب انقلاب مشروطیت که به رهبری ترکها صورت گرفته بود طرح انجمن ایالتی ولایتی بود که خود مختاری داخلی اداری وفرهنگی ایالت ها را به رسمیت می شناخت. ولی این اصل هرگز به مرحله اجرا در نیامد. که این اصل در انقلاب اخیر تنها به حق تدریس زبآنهای محلی در کنار زبان فارسی در مدارس و دانشگاهها تفلیل یافت و هرگونه اقدام عملی در راستای آن با سرکوب از ناحیه حکومت فارس مواجه شد. ولی این روند تا کی ادامه خواهد داشت؟ آیا چنین اعمالی سر نوشتی نظیر سر نوشت شوروی را برای ایران به همراه نخواهد داشت؟
|